تبليغاتX
سیاست نامه


 

اسمش را می گذارم دو رویی مسئولان !

بی عرضگی مسئولان سیاسی  و کشوری !

بی شرمی وقیحانه ی یک عده آدم دو رو !

یادتان می آید قبلا پستی نوشته بودم ؟ در یکی از بندها نوشته بودم :دو نوع آدم بدحجاب داریم ٬ بدحجاب های حامی موسوی که با لفظ فاحشه یاد می شوند ٬ و بدحجابهای حامی ولایت که اتفاقا آدمهای خوبی هستند و همتا ندارند .

یادتان می آید تلویزیون در ایام انتخابات با آدمهای بدحجاب هم مصاجبه می کرد ؟ یادتان می آید زمان رای گیری که شده بود فیس بوک از فیلتر بیرون آمد و نشریه ی توقیفی نداشتیم ؟ دیدید که درست بعد انتخابات فیس بوک فیلتر شد و توقیف زنجیره ای نشریات مخالف آغاز شد ؟ دیدید یک سال بعد انتخابات همه در مورد اهمیت حجاب در کشور حرف می زنند ؟ می بینید یک عده بی عرضگی خودشان در سی سال گذشته را می خواهند با پاک کردن صورت مساله پنهان کنند ؟ متوجه شده اید که زلزله فقط در اثر گناه می آید و در هیچ خدیثی ؟آیه ای ؟ سخنی ندیده ایم که از ظلم و ستم هم بلا می آید ؟ ندیده اید که به هیچ وجه  آه مظلوم باعث نزول بلا نمی شود ؟

واقعا مانده ام از این همه دو رویی ؟ اگر نظرتان در مورد حجاب این است پس این را کجای دلمان جا بدهیم ؟ ؟ یعنی آیت الله طالقانی یکی از افراد نزدیک به امام که از طرف امام حرف می زد دروغ گفته است ؟ اصلا بگذارید یک سوال دیگر بپرسم :

شما که این همه به ساختن  برنامه های مستند  علاقه مندید؟ هر حرفی از امام بوده را پخش کرده اید ٬ چرا اولین برنامه ی تلویزیونی انقلابیون را پخش نمی کنید ؟ همانی که ه.ر کاغدی در دست گرفته و دارد برنامه های انقلابیون را بیان می کند ؟

مسئولان دو روی ما دیگر شورش را در آورده اند ٬ اما نمی دانند که حجاب بدون معرفت پشیزی هم نمی ارزد ٬ به جای اینکه کاری بکنند دارند صورت مساله را پاک می کنند ٬ به جای اینکه قبول کنند در این زمینه ضعیف عمل کرده اند دارند توپ را به دروازه ی حریف می اندازند .

دوستی گفته بود سیاهی چادر معرفت هم می آورد ٬ فکر که می کنم می بینم درست می گوید ٬ مردم قاجاریه با معرفت ترین مردم تمام نسل های ایران بودند ٬ حجابشان کامل بود ٬ لابد معرفتش را هم پیدا کرده بودند ٬ این را از غارتگریهای صد ساله ی سلاطین قاجار در طی سالهای متمادی می شود فهمید  ٬ این را از روی اسناد تاریخی می شود فهمید که آدمهای آن دوره با معرفت ترین انسان های تاریخ بودند ....

شرمتان باد .......

این استفاده ی تبلیغاتی مرا یاد ۱۹۸۴ می اندازد ٬ مردمی که وعده ی روزانه ی شکلاتشان از ۳۰ گرم در هر روز به ۲۵ گرم کاهش می یابد ٬ اما حکومت با تبلیغات خود چنین القا می کند که قبلا وعده ی روزانه شان ۲۰ گرم در هر روز بوده و الان سهمیه شان افزایش یافته است ٬ مردم هم بر اثر تبلیغات زیاد باورشان می شود و برای سلامتی برادر بزرگ که به فکرشان است دعا می کنند ....

+ اینجا  را حتما بخوانید .

                                                                 حسین

+ نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389 و ساعت 22:0 |

ممد نبودی ببینی...

ممد نبودی ببینی... نبودی ببینی شهر...نه! شهر نه! اما چیز های دیگری آزاد شده. مهم نفس آزادیست. شهر نه؛ اما خیلی از قوانین دست و پاگیر و آداب و رسوم اخلاقی بی اهمیت! منسوخ شده اند و عده ای از قیدشان رها شده اند. ممد نبودی ببینی شهر چطور اسیر شد. اسیر دولت و دولتیانی که از خود از هفت دولت آزادند. ممد نیستی ببینی خون یارانت چه ثمری داده و عده ای گونه با خون یاران تو سرخ  می کنند. نیستی تا ببینی قومی، نان در خون تو و یارانت فرو می برند. نیستی تا ببینی قطاری را که تو همقطارانت را می برد و چه سنگین می رفت، تسخیر کردند، هم قطارانت را پیاده کردند و ترمز قطار را هم از جا کندند. مقصدشان ناکجا آباد است و عده ای مسافر از همه جا بی خبر و یا حتی با خبر که در هر صورت، دستشان به "هیچ جا" بند است هم شده اند مسافر های زوریشان! نه راه پس دارند، نه راه پیش. قطارشان چه خالی می رود.

ممد نیستی تا ببینی... نیستی تا ببینی چه قدر سعیشان را می کنند تا شبیه تو شوند.البت نه که خیال کنی قرار است پا جای تو بگذارند، نه! حتی ژستش را هم نمی توانند بگیرند. کلی زور زده اند و همه جا را با عکس های تو زینت داده اند. دارند همه زورشان را می زنند که خودشان را شبیه تو جا بزنند! اما نمی شود! آنها نسخه بدلی تو هم نیستند ممد!

ممد نیستی تا ببینی پرچمی که برای ماندنش، برای به اهتزاز درآمدنش در سراسر خاک "ایران"، جنگیدی، بازیچه دست یک جناح سیاسی و اسف ناک تر!، یک آدم شد. یک نامزد "پست" ریاست جمهوری. ممد نبودی ببینی با "پرچم" چه کردند. همان بهتر که نبودی! نبودی ببینی چطور جلوی چشممان تکانش می دادند و ما چگونه بغض چاشنی افسوس می کرده، فرو می خوردیم که دیگر "پرچم" هم نداریم! همان پرچمی را می گویم که پیشاپیش کاروان های تو و دوستانت می رفت. همان که قوت قلب شما بود.همان که پیکر تو و یارانت را در بر می گیرد وقتی روی دست ها و چشم های مردم  نزد ربتان می شتابید.همان...

ممد نبودی ببینی چگونه با لباس تو و همرزمانت، جای دشمن، به فرزندان بی دفاع میهنت یورش بردند و نام مقدس "زهرا" را که روی سربند تو بود، عربده زدند و حمله کردند. نبودی ببینی مضروب را اسیر کردند و ضارب را باز گذاشتند. نبودی ببینی حتی حرف ولی فقیه را هم زیر پا گذاشتند و به روی خودشان هم نیاوردند که خانی آمده و خانی رفته! نیستی تا ببینی "وکلای ملت" در "خانه ملت" جرات قرائت گزارش کوی ندارند! امامت هم نیست ببیند. همان امامی که می گفت اگر در حکومت اسلامی خلخال از پای زن یهودی به ستم باز ستانده شود، رواست مسلمانی از غم چنین حادثه ای بمیرد که چنین مسلمانی در دیده مولا شایسته چنین کرامت است!

نیستی تا ببینی فرزندانِ یاران و فرماندهانت را منافق می خوانند. نیستی تا ببینی جمله ای از میان سخنان امامت، خمینی، را پاره می کنند و چون چماق بر فرق منتقدانشان می کوبند که " ملاک حال افراد است". نیستی ببینی از خمینی فقط  نامی می دانند وعکسی. عکسش که پاره می شود، تا مرز "جنگ" می روند و خود به "خانه" خمینی یورش می برند. با بی شرمی تمام و وسط مقتل خوانی و عزاداری عاشورا و به قصد قربت!

نیستی ببینی ولی پیش از این دیده ای. دیده ای قومی را که به قصد قربت، سر یارانت را از تن جدا می کردند. اینها را به چشم دیده بودی. اما نیستی تا ببینی که این بار، لباس تو را پوشیده اند. نیستی ببینی که بهشت را بر خود واجب می دانند و جهنم را همین حالا هم پوشیده از مخالفینشان می بینند! نیستی ببینی ممد...همان بهتر که نیستی ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط ذ در شنبه هشتم خرداد 1389 و ساعت 23:37 |


زمان انقلاب، وقتی منافقین کم کم از اسلام نا امید شدند و زدند به سیم آخر و اعلام کردند که تا الان همه طاعات و عباداتشان!! سیاسی بوده، شاید هیچ وقت فکر نمی کردند کسانی که در آن لحظه سخن به عتابشان گشودند!، حالا پا جای پای آنها بگذارند و  در دو گروه مجزا! و کاملا رو به روی هم، دقیقا مسیر رفته و آزموده شده آنان را تجربه کنند!

در دین سیاسیی که امروز روز!! به خورد من و شمای ملت همیشه در صحنه!! و یا از آن طرف، خداجو!! می دهند، مجاز و غیر مجاز، شرعی یا غیر شرعی بودن  هر چیزی را  تنها سیاست است که تعیین می کند.

دروغ و تهمت مجاز شمرده می شود. ریاکاری فضیلت محسوب می گردد. انحصار طلبی از لوازم بقای مکتب تلقی می گردد و هزاران عمل نا مشروع دیگر، به نام همین شرع مذکور!، مباه و حتی حلال تر از شیر مادر!، محسوب می شود.

یک حسین آقای قدیانی نامی! پیدا شده در عالم نویسندگی که قبله دل همه دوستان ولایی گشته و هرچه بر قلمش جاری می شود، منتشر می کند و مثل بسیاری از هم مسلکانش لابد بهشت را هم بر خودش واجب می داند. از آن طرف این آقا مریدانی پیدا کرده و هر کدام از باب موافقت و برای خوشایند بیشتر حضرت دوست! سنگی درشت تر و سخت تر از دیگری به سمت هر کس  که کلمه ای در مخالفت از آنان بگوید، پرتاب می کنند.

یکی از این بنده های خدا در وبلاگش گیر داده بود به بازی وبلاگی ما و دوستان که هفت کتاب برتری که خوانده ایم چه بوده و به چند تاییمان هم لینکیده بود که :

{این روز ها چرا بعضی ها به جای زنده کردن یاد شهدا در وب لاگ شان رفته اند سراغ خزعبلات ؟ ول کنید این لاطائلات را . مگر شهدا مرده اند که شما درباره امیرخانی پست می گذارید ؟ نظر امیرخانی که مهم نیست . نظر آن شهید مهم است که در خواب به مادرش  می گوید : " به  خامنه ای بگو این قدر از خدا طلب مرگ نکند ، فرج نزدیک است."  خیلی کم کاری کرده ایم تا به حال . هر چه لاطائلات نوشتیم در پست هایمان دیگر بس است . از حالا باید "همت" را مضاعف کنیم در شناساندن "همت" به جوانان . این که فلانی و بهمانی و چهمانی و تهمانی و قهمانی و الخ چه کتاب هایی را دوست دارند به درد خودشان می خورد. 1 شاهین ، اگر عقل ش می رسید ، به جای تاریخ بیهقی تاریخ انقلاب را می خواند که عاشق چشم و ابروی مصدق نشود . مصدقی که امام می گفت" او مسلم نبود" . (مرا بپرسی ، اصلا اگر 7 کتاب به درد بخور تا به حال چاپ شده باشد هفت تا از وصیت نامه شهداست . به من بگویید بی خود ترین کتابی که خوانده ای تا بگویم کافه پیانو . مرده شور احمدی نژادی را ببرند که فرهاد جعفری قبول ش دارد . کسی که به کنایه  آقا را "ره بر مذهبی ایران"  و حکومت دینی را " الیگارشی" می خواند لیاقت ش همان است که معشوق ش احمدی نژاد باشد .)}


واقعا حیرت کردم از اینکه تا این حد به کار دیگران کار داشتن، چطور اینقدر مجاز! شده!.

بگذریم! می گفتم! این آقای قدیانی بعد از مورد تفقد قرار دادن بیت امام ( فرزندان بروند آیت الله مطهری  و آیت الله بهشتی و شهید باکری و شهید همت و امثالهم که جای خود دارند!) ، اخیرا پاپی موسسه روایت فتح و خانواده شهید آوینی شده اند! و از قضا! این ها هم مثل بقیه خانواده شهدا و  بزرگان و ... هیچ حقی در حفظ میراث عزیزشان ندارند و میراث دار واقعی شهید آوینی هم مثل بقیه سرمایه های ملی و ارزشمند، تنها و تنها این بزرگوارانند و بس! ( از خانواده معزز شهدا هم فقط کسانی قبولند که هر چه آقای قدیانی و دوستان گفتند بگویند چشم! مثل خود آقای قدیانی!)

ایشان چندی پیش دلیل عدم بارش برف و باران در زمستان گذشته را هم کشف فرموده بودند! و ادبیات مودبان شان تا به حال خیلی ها را مفیوض کرده. امیرخانی و قالیباف و لاریجانی و مازیار میری که برایش آرزوی مرگ کرده قدیانی و ...خلاصه هر کسی که این آقا زیاد از ریختش خوشش نیامده.

بگذریم.

از آن طرف دوستان اصلاح طلب امر بهشان مشتبه شده که کانهو خود ائمه معصومینند!! و الان مورد آزار و اذیت خلفای عباسی قرار گرفته اند! اینان هم رای خودشان  " حسین زمانه" دارند و می توانند یا حسین را به میر حسین ربط بدهند و  تا یکهو عاشق هاشمی شوند و ... نگم بهتره!

این طرف تر! دو تا دسوت و یار دیرین که هر دو از وزنه های شهر دهه شصت و بعد از آنند و بعد از رفتن قیصر در این زمینه استاد محسوب می شوند توی وبلاگ هایشان افتاده اند به جان هم و حساب کهنه صاف می کنند و پته همدیگر را روی آب می ریزند.

آن طرف یک مرجع تقلید که بیاید بگوید بالای چشم برادران ارزشی، ابروست!، مرجعیتش زیر سوال می رود و  جامعه مدرسین! می خواهد که حسابش را بگذارد کف دستش! درخواستش را هم دانشجویان ارزشی داده اند!

دین می شود بچه بازی. هر کس گوشه ای برای خودش گنده لاتی می شود و سر گذری می ایستد و باج می گیرد. توپ قدرت هم دست هر کس افتاد، چنان دو دستی می چسبدش که انگار از اول مالکتش در انحصار او بوده و این همه سال ازش غصب شده بوده، شروع می کند دست قیه را کوتاه کردن. می خواهد اصلاح بطلبد و یا داعیه دار سینه چاک اصول و ارزش!! ها باشد. انحصار طلبی لازمه قدرت است و قدرت هم از معدود وسایلی است که همگان (تقریبا) اتفاق نظر دارند که هدفش، توجیهش می کند.

گوشت قربونی هم که طبق معمول عباس است!

جانباز ها را هم بر اساس این تئوری ماکیاولی به دو دسته تقسیم می کنند: درست و حسابی و غیر درست و حسابی!

هر که مطابق میلشان آواز خواند، فداکار است و بقیه حکومتی!

و یادشان می رود که جان برادر! شما که از اساس دعوایتان با قدرتمندان فعلی سر همین چیز ها بود! سر اینکه جانباز و مرجع تقلید و همسر و فرزند شهید عزیز است. فارغ از گرایش سیاسی اش! حالا چه شده که شما هم خودی و غیر خودی راه انداخته اید؟!

من از عاقبت این دینی که اتفاقا دو آتشه های دو طرفش هم ادعا می کنند بیشتر از همه عالم می فهمند و روشن فکر ترند از همه شان،می ترسم.

از عاقبت دین سیاست می ترسم!

دینی که عاقبتش به عاقبت منافقین خودمان، یزیدیان خومان می ماند! دینی که طرف تا پای مرگ، به امید پاداش اخروی می رود و دست آخر...



+ نوشته شده توسط ذ در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389 و ساعت 23:3 |

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال




+ نوشته شده توسط ذ در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388 و ساعت 12:33 |

پیشاپیش از طولانی شدن مطلب عذر می خواهم :

می گویند امام او را بیشتر از هر کسی دوست داشت .
می گویند قرار بود جانشین امام و رهبر شیعیان و مسلمانان جهان باشد.
می گویند مسیحیان لبنان او را مسیح صدا می زدند .
می گویند با همه فرق داشت.
می گویند اسرائیل بیشتر از همه ار حضور او در منطقه می ترسید.
می گویند اگر او رهبر مسلمانان می شد بدون شک تمام معادلات دنیا را به هم می ریخت .
می گویند اوایل انقلاب ٬ دیکتاتور معمر قذافی می خواست بیاید دست بوسی امام ٬ تا خودی نشان بدهد ٬ امام شرط گذاشته بودند :« تحویل دادن آقای صدر !»

حالا  خبر را که می خوانم ٬ بغض می کنم !

آقایان !
والله که این عمل بدتر از پاره کردن عکس امام است ٬ والله که این کار دهن کجی به امام است ٬ والله رابطه با لیبی بدتر از رابطه با آمریکاست !

ای کاش می فهمیدید.........

+ در ادامه ی مطلب ٬ خاطراتی از دوستان و اطرافیان امام موسی صدر آورده ام ٬ و اینکه این مرد بزرگ چه نقشی در انقلاب ما داشت ٬ شاید به خودمان بیاییم ٬ شاید اندکی او را بیشتر بشناسیم.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ذ در شنبه هفدهم بهمن 1388 و ساعت 23:41 |
/* /*]]>*/   در چشم باد می بینم. باز شده یک عاشقانه نه چندان آرام. بد نیست البته. قبلش نشسته اند بحث سیلسی می کنند که چرا ملت نا آگاهند و اگر آگاه شوند، چه ها که نمی کنند. آن یکی می گوید مردم ما یکی را می خواهند که دنبالش راه بیفتند و امان از وقتی که طرف چپ کند توی یک دره! راه چاره را هم توی آویزان یک ملک دیگر شدن می بیند. پیرمرد خدمتکار خانه هم حرف دلش را می زند که آنها دلشان برای ما نمی سوزد و چشمشان به چاه نفتمان افتاده و خلاصه دعوا سر لحاف ملاست! به این فکر می کنم که مگر تا همین حالایش هم بین داخلی های سرانمان و خارجی هایی که آرزوی سر ما شدن همیشه توی کله شان بوده و هست، دعوا سر لحاف ملا نبوده؟! مگر یک زمانی مردم ما که آگاه شده بودند دسته جمعی توی خیابان نیامدند و شعار ندادند که "ما میگیم خر نمی خوایم پالون خر عوض میشه؟!" همه مردم را می خواهند برای همیشه در صحنه بودن  و پشتیبانیشان را کردن. اما اگر دهان کسی به اتعراض باز شد دهانش را گل می یرند و توی مغزش را هم پر از کاه می کنند! تا طرف دیگر هوس "جرم فکری"! به سرش نزند! اگر هم کسی خواسته چیزی یاد مردم بدهد وداشتن  "حق مسلمی" مثل حقوق شهروندی و این قسم لاطائلات را که حتما القائات بیگانگان و استکبار است که توی گوش مردم  و یک مشت فریب خورده بی خاصیت فرو کرده اند که  استثمارشان کنند؛ را بهشان گوشزد کند، طرف شده زمینه ساز کودتا و عامل بیگانه و خرابکار و مزدور و ... تا آنجا که روزنامه همشهری زمینه ساز کودتا می شود! و فرهنگسراهای شهرداری بعضی از مسئولین ارشد فرهنگی! کشوررا یاد کلوب های شبانه زمان مرحوم منفور محمدرضا پهلوی می اندازد! وقنی بیژن نشسته بود و خیلی خونسردانه از مردم حرف می زد، برادرش حرف قشنگی زد! گفت  یکجوری می گه مردم انگار داره تو اروپا زندگی می کنه و ... درست یاد جناب مهندس میر و سید همیشه خندان افتادم که اینجا را با اروپا اشتباه گرفته بودند! خوشم می آید بعد از همه این حرف و حدیث های بعد از انتخابات و ضربه ای که اصلاح طلبان از ناحیه " ندانستن " بخشی از مردم  در طول این سال ها خورده اند، حضرات و تابعینشان هنوز از خواب زمستانی بیدار نشده اند و واقعیات جامعه را آنطور که باید درک نکرده اند. حرفم ربطی به تقلب ندارد که  فقط خدا می داند شده یا نه و اصلا چقدر شده و ... بماند. بماند که آق محسن هم هنوز نتیجه انتخابات را نپذیرفته و این از سخنرانی آخرش کاملا هویداست! حرفم اینست که این بنده های خدا هنوز نمی خواهند باور کنند چند در صد از مردم با دیدن فیش حقوقیشان  پاسی! مانده به انتخابات ،ذوق زده شدند و رفتند به همانی که اعدا فیش حقوقیشا ن را برای مدت کوتاهی دستکاری کرده بود رای دادند! حالا درسته بعدش شدند معترض و به بدنه جامعه پیوستند ولی برادر من اینها به آن محمود رای داده اند که  من و ما لایق رایش نمی دانستیم. اینها یادشان رفته، از همان زمان خودشان، یک جریان با همه قوایش شکل گرفت تا طی تمام این سالها، این فکر را مثل یک وحی منزل و حقیقت مسلم توی گوش مردم فرو کند که اصلاح طلبی یعنی براندازی ، تیشه اصلاح طلبان با ریشه دین کار دارد و ... طرف دیگر باز هم مردمی هستند که دردشان  "ندانستن" است. اینها هم  شبیه همان هایی هستند که می آمدند توی خیابان و زمان اشغال  ملک توسط قوای روس و انگلیس، می افتادند به جان هم به اطر طرفداری از آنها! معترضان را ه آمریکایی میدانم و نه می خواهم مزخرفات دولتیان را بارشان کنم. اما کیست که نداند اینها با بورسیه های ندا آقاسلطان و نگرانی های آمریکا  برای حقوق از دست رفته شان چقدر حال می کنند. کیست که نداند آنها نمی دانند و بابت همین ندانستن، راحت دل به هر که شعار آزادیشان را بدهند می سپارند. کیست که نداند بسیاری از آنان بی آنکه سر سپرده و دلسپرده معاندین و مخالفین! و بیگانگان! باشند، اما از همین میر و سید خندان و شیخ خستگی ناپذیر ما هم متنفرند! آنها دوران ریاست جمهوری خاتمی را نه نقطه عطف که لکه ننگی بر دامان آزادی خواهی و حقوق بشر طلبیشان می بینند. آنها  حرف های امثال شیرین عبادی و سروش را  به گوش جان نیوش می کنند و کاری با قرائت شمایان از اسلام و جمهوریت ندارند!. آنها عریان و واضح حرف های خود را می زنند و  این تخیلات نگارنده نیست! دخترکی چندی پیش از یک گروه حامی میرحسین! ایمیلی زده بود که اصلا خوب شد که تقبل شد. خوب شد که میر رای نیاورد وگرنه دوباره همان آش بود و همان کاسه. زهرا رهنورد عقاید فمینیستی ما را به رسمیت نمی شناخت! و میر در چهارچوب نظام فعالیت می کرد. حجاب اجباری بود و ... آیا همه درد مردم ما همین است؟! جای آموزش مردم توی همه این سال ها فقط صدایشان را خوش داشته اند که صدایی بشود روی صدای خودشان و  ولوم! را بالتر ببرد! فقط همین! انقلاب ما احتیاج به رفرش داشته تا نگندد. یکی یک روز آمد اصلاحات بکند نگذاشتند. آنقدر گذاشتند توی کارش و توی منبرهایشان بر او تاختند تا پا منبری هایشان شدند لباس شخصی!! و افتادند به جان گوشه ای از مردم که سوال داشتند. قضیه برای عده ای محدود از آنان  که طی یک رفراندوم به "جمهوری اسلامی" نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر رای داده بودند تبدیل شد به قضیه همان خر و پالانش. شدند معترض ولی دندان روی جگر گذاشتند. برای قاطبه مردم اما همین بس بود که نام حکومت اسلامیست و سفاک های کمتری تویش دارد و خیال می کردند اگر جوانشان بیفتد زندانی ،چیزی؛ حالا به هر دلیلی؛ با رافت اسلامی آنجا ازش پذیرایی می کنند!. این نشد و چند تایی افتضاح بالا آمد و آرمین مجلس ششم هم حسابی مرتضوی معروف را نواخت و کسی نفهمید. یعنی گفتند اگر توی بوق و کرنا بشود آسیاب دشمن با آبی که ما پایش ریخته ایم خواهد چرخید و ... نفهمیدند حفظ نظام از اوجب واجبات هست اما حفظ کدام نظام؟! اگر نظام، اسلامیست که خوب این حرف ها و خفه کردن مظلوم تویش گناه است و انتقام سخت خداوندی در پی دارد و مصلحت هم سرش نمی شود. که مگر مصلحت چیزی جز انجام نص صریح قانون است و مگر دین ما جز مکتبی قانونی و منطق با عقل است؟! بعدش هم که واضح است. انقلاب گندید. باتلاق شد. فرزندانش را توی خودش کشید. حضرات اصلاح طلب هم کاری تنوانستند برایش بکنند. بماند که نگذاشتند. این هم بماند که اگر می گذاشتند هم معلوم نبود از عهده اش بربیایند یا نه. حقوق شهروندی را دیر یاد مردم دادند. غیرت را هم غلطش را از ذهن ملت پاک نکردند که درستش جایزین شود. جامعه سنتی ما که افتاده بود وسط یک جامع مدرن، سخت بود تربیتش ولی اهتمام هم نکرند. کوتاهی کردند و این قابل انکار نیست. خودشان را عقل کل دانستند و سکوت های الکی کردند و  کار را به این تحجر و واپس گرایی فراگیر رساندند. می دانم الان خیلی هایشان با خواندن این سطور لبخند بزرگوارانه ای خواهند زد که طرف چه نادان است! اطلاعاتش ناقص است و ما زیادتر می دانیم! ما که می دانیم و می دانیم طرف شیرین 50 سال از تو بزرگتر است! تو دیگر چه می گویی و می گویی او نمی داند؟! هر کاری که می کنند درست است و بقیه باید سرشان را بیاندازند پایین و طرفداریشان را بکنند و به این کار ها کاری نداشته باشند! مردم توی سر و کله هم می کوبند و هفت ماه جنگ احمقانه! دنیایشان را به دو قطب مجزا تقسیم کرده و یادشان رفته کسی که الان توی جبهه از نظر آنها باطل! ایستاده هشت ماه پیش همسایه و رفیق و فامیلشان بوده، با هم سر یک سفره غذا می خورده اند و رو به یک قبله نماز می خواندند. با هم می خندیدند و با هم می گریستند و حالا اگر حرفی هم از آن گذشته های دور به میان بیاورند ، یحتمل قرآن سر نیزه کرده اند. دنیایمان وارونه  شده و دیگر اصلا عجیب که نیست که بزرگان حقیر شمرده شوند و آیت الله مصباح، مطهری زمان لقب گیرد و مدیریت انبیا زیر سوال برود و .. کاش کسی این وسط می فهمید مردم حق دارند "بدانند" همه چیز را . مردم باید بدانند. همه چیز را.      
+ نوشته شده توسط ذ در شنبه دهم بهمن 1388 و ساعت 1:4 |

 

اعتدال و پرهیز از افراطی گری یعنی حسین شریعتمداری! را بری مناظره برگزیدن!

اعتدال یعنی مرتضی نبوی را در مقابل سلیمی نمین نشاندن!

بی طرفی یعنی دکتر!! یامین پور! را به عنوان مجری چنین برنامه ای برگزیدن!

اعتدال یعنی سخنرانی های گزینشی به نفع یکی و علیه دیگری در رسانه ملی پخش کردن برای له کردن طرف!

عدالت یعنی فقط من حرف بزنم و تو بهتر است دهانت را ببندی دوست عزیز!

عدالت یعنی اگر دهانت را نبستی و خواستی از خودت دفاع کنی، جوری حقت ر اکف دستت می گذارم که نفهمی ازکجا خوردی!

عدالت یعنی فاطمه رجبی نامی هر نامبارکی به ذهنش رسید از دهانش به بیرون درز کند و تهوع آدم را برانگیزد و محمد نوری زاد ها و بهشتی ها به جرم نامه ای گلایه آمیز به رئیس قوه قضاییه در زندان آب خنک میل کنند!

عدالت یعنی .....

 

 

+ نوشته شده توسط ذ در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388 و ساعت 18:18 |

«لا دین لمن لا نصف له »

استادمان همیشه این حدیث را می گفت و گریزی به دنیای سیاست می زد و بعد هم درس معارف را شروع می کرد ، با اینکه خودش از اصولگراها بود ولی میگفت :«این حدیث خیلی مهم و اثرگذاری است ، طبق این حدیث هرکسی انصاف ندارد دین ندارد » و برای اینکه ما را روشن کند مثال میزد :«فرض کنید یکی از هم حزبی های شما یک اشتباهی را مرتکب می شود ، سعی می کنید آن را یک جوری پنهان کنید ، ولی امان از روی که یکی از افراد حزب مخالف آن اشتباه را انجام بدهد ؛ آبروی طرف را می برید ، اینطوری شما انصاف ندارید و در نتیجه دین ندارید ، خدا سر این چیزها با کسی شوخی ندارد  وبد جوری هم جواب می خواهد، جای افرادی که دین ندارند هم در آتش است.»

صحنه ی اول :

تلویزیون دارد عکسهای پاره شده ی امام (ره) را نشان می دهد ، همه می توانند حرف بزنند به شرطی که این عمل را محکوم کنند ، اما تلویزیون حرفهای هرکسی را نشان نمی دهد ، مسئول دفتر امام (ره) نامه ای به ضرغامی می نویسد و به این مساله اعتراض می کند ، اما صدا و سیمایی های انصاف ندارند ، این را خیلی وقت است که ثابت کرده اند.

صحنه ی دوم :

به بیت امام (ره) حمله می شود ، سید حسن خمینی از این وضعیت ناراحت است ، اما مگر صدا و سیمای ما این عمل را تقبیح می کند ؟مگر روزنامه های دولتی در این مورد مطلبی می نویسند ؟مگر تلویزیون چیزی از آن صحنه ها و آن حمله را  نشان می دهد ؟فیلمها مشخصند اما صدا و سیمایی ها انصاف ندارند.

صحنه ی سوم :

توی وب محسن بیات کامنتی می خوانم که به نظرم خیلی جالب می آید :
« این دو عکس را سال گذشته خودم در 22 بهمن گرفتم که یک ایستگاهی بود که کیک و ساندیس می داد به مردم و مردم هم برای گرفتن کیک و ساندیس عکس امام رو پاره کردند و زمین انداختند و بنر بزرگ عکس آیت الله خامنه ای را هم پاره کردند تا ساندیس به زور بگیرند
تا کنون این عکس ها رو یادم نبود ولی الان آپ لود کردم تا شما هم ببینید.

اینجا و اینجا»


صحنه ی چهارم :

یادم می آید چند ماه پیش بود ، همان زمان انتخابات ، دختران بدحجابی را نشان می دادند که عکس موسوی و کروبی را در دست گرفته بودند، دقیقا یادم می آید این عکسها چه تیتر و عنوانی داشتند:«حمایت فاحشه ها و ه.م.ج.ن.س.ب.ا.ز.ه.ا از موسوی و کروبی » ، و بعد هم توضیح می دادند که اسلاممان در خطر است ، اگر اینها بیایند وضعیت جامعه ی ما همین طوری خواهد شد و...

صحنه ی پنجم:

دارم خبر گزاری ها را مرور می کنم ، عکسهایی از تجمعات مردم در روز عاشورا زده اند ، بعضی از عکسها برای من جای سوال دارند ، اما عنوانشان جالب هستند:«حمایت مردم از ولایت»

+ و و + و + و + و +  و + و + و + و + و + و + و + و + 

وبلاگهای مختلف را هم می خوانم ، در توضیحش نوشته اند:«میبینید !مردم از هر طبقه ای حامی ولایت هستند.»

جالب تر اینکه خیلی از این عکسها را در بیلبوردهای بسیج دانشگاه می بینم.

خبرگزاری ها و سیاسیون ما هم انصاف ندارند.

صحنه ی ششم:

ارک شیمون مولر، محقق اسرائیلی در جزوه‌ی «بررسی وضعیت ایران پس از ظهور رفرمیسم و اثر آن بر اسرائیل»: «همان‌گونه که می‌دانیم، دولت اوباما تلاش می‌نماید اسرائیل را محدود کرده و به پای میز مذاکره با اعراب بکشاند تا از این طریق با حل مشکل خاورمیانه قدرت مانور اسرائیل را سلب نموده و امنیت را به خاور میانه برگرداند و این با منافع اسرائیل در تعارض کامل است. جمهوری اسلامی باید ابزاری باشد در جهت خنثی نمودن اهداف اوباما. با جمهوری اسلامی دموکراتیک نمی‌توان گفت‌و‌گوی سیاسی داشت چون شفافیت در گفت‌و‌گو با ایران، نیروهای ضد اسرائیل و انقلابیون قدیمی را به صحنه خواهد آورد. پس باید تلاش نمائیم با تقویت هرچه بیشتر دولت احمدی‌نژاد، جمهوری اسلامی را بسوی تک صدایی و غیر شفاف بودن سوق دهیم.»

حرفهای امام (ره) که می فرمودند :«اگر دیدید دشمنان  از شما تعریف میکنند بدانید که یک جای کارتان مشکل دارد »(نقل به مضمون) این جور جاها کاربرد ندارد :
رئيس سابق موساد، افراييم هاليوی (هاليفی)، در تلويزيون عربی زبان «الحرّه» : «ما هرگز در موساد قادر نبوديم عملياتی بهتر از آنچه احمدی نژاد برای ما انجام می‌دهد، انجام دهيم.»
یا :
مئیر داگان، رییس موساد، سازمان اطلاعاتی اسرائیل، روز 26 خرداد، چهار روز پس از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری در ایران که با اعلام نتایج تقلبی به بحران انجامید، در برابر کميته‌ روابط خارجی و دفاع کنست، پارلمان اسرائيل: «وجود دولت تندرویی با ریاست محمود احمدی‌نژاد در ايران، موجب خواهد شد که اسرائيل بتواند آسان‌تر تهديد اتمی ايران را برای جهانيان توجيه کند.» داگان، محمود احمدی نژاد را يک فرد «تندرو و دگم» ناميد و تصريح کرد: «وجود چنين فردی در راس دولت جمهوری اسلامی، موقعيت اسرائيل را برای توجيه خطرها و تهديدهای اتمی ايران آسان‌تر خواهد کرد.»

اینطور مواقع بعضی ها یادشان می رود کفنشان را کجا گذاشته اند تا بیرون بروند ٬ شاید هم همان قضیه ی زیر سبیلی رد کردن است ٬ولی میدانم کسانی که انصاف ندارند ٬دین ندارند.

صحنه ی هفتم:
به بیت آیت الله دستغیب حمله می شود، به صانعی حمله می شود ، در قم گروه استشهادی تشکیل می شود ، دارم اسامی تعدادی از دستگیر شده ها را مرور می کنم ، رنجنامه ی بانوان بیت شهید دستغیب  را می خوانم ، گریه می کنم ، تلویزیون در این مورد حرفی نمی زند ، کیهان و فارس و رجانیوز این عملها را تقبیح نمی کنند ، هیچ کس به حرفهای رهبری اهمیتی نمی دهد که در مورد آیت الله دستغیب چه فرموده اند ، باید زد و کشت ، در مورد اینها نباید نوشت چون کار هم حزبی های خودمان است، اگر حزب مخالف ما این کارها را کرد ، بیست و چهار ساعته در صدا و سیما نشانش می دادیم !

بله !
«لا دین لمن لا انصاف له »

                                                                                «حسین جعفریان»

+ نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه هفدهم دی 1388 و ساعت 20:22 |
فتنه، سبز علوی، سبز اومی!، وحدت ملی، عرصه ملی، تفرقه، خیانت، قدرت طلبی، امام، توهین، عکس پاره پاره، قلب پاره پاره، قلب به درد آمده، یار خمینی، دشمن خمینی، دوست خمینی،سفاهت، نادانی، روشنفکری، جاهل نگه داشتن مردم، آزادی اندیشه، شعار های قشنگ، شعارهای زشت، شعار...شعار...شعار...

انتخابات، تردید، صحت، بی اشکال بودن، یار خمینی، آقا محسن خمینی، نورچشمی خمینی، استوانه انقلاب خمینی، عکس خمینی، پاره...پاره...پاره...راه خمینی...

باتوم، کفن پوشی، یک تکه پارچه سبز، یاحسین میرحسین، ما اهل کوفه نیستیم...، گاز اشک آور، اسپری فلفل، روسری لبنانی، چادر، پرچم ایران، عکس شهید، پاره پاره، سالم، عکس امام، سالم، عکس موسوی آتیش زده، چادر ملی  و سربند: رهسپاریم با ولای تا شهادت...چادر ملی و روبان سبز و فحش خوری از دو طرف که ملسه... ریش و تسبیح و انگشتر عقیق و ......

این هم تکه ای کوتاه از مطالبی که دم انتخابات لعنتی لعنتی لعنتی نوشتم و نیمه کاره رها شد:

سوری شماره  دو را می خوانم پای تخته و سخت ترین مسئله ممکن را دستش می دهم تا ثابت کنم بچه های شر چیزی بلد نیستند. مسئله را بی کوچکترین نقصی حل می کند و با لبخندی فاتحانه  نگاهم می کند. وقتی می نشیند پوزخندهایش را از نو آغاز می کند. زنگ تفریح ، پیش از آنکه کار دست خودم و سوری شماره دو بدهم، می خورد.

بچه ها که بیرون می روند، روی نیمکت ها، جایی که حالا متعلق به من نیست، می نشینم و سعی می کنم موقعیت کسی که آن جلو می ایستد و برای تفهیم " ب.م.م " خودش را به آب و آتش می زند؛ را توی ذهنم تصور کنم. چیز زیادی دستگیرم نمی شود. چشمم به  قاب عکس روبرویم، بالای تخته، می افتد و به یاد می آورم که از وقتی جای خودم همین جا بوده تا به حال این قاب را روبرویم دیده ام. قاب، متعلق به پیرمرد خوشرویی است که با ابروهایی که کمی حالت اخم دارد، لبخند کوچکی بر لبانش نقش بسته، لبخندی که تا توی صورتش دقیق نشوی، کشفش نمی کنی.

روزهایی  در سال هست که بیشتر یادش می افتند و قابش را بیشتر می شود این طرف و آن طرف دید. وقت هایی هم هست که بیشتر نامش را توی حرف هایشان به کار می برند .وقت هایی که عکس خودشان شهر را پر می کند، خاطرات آن ها با پیرمرد نیز بیشتر می شود. این طور که می گویند، همه شان را قبول داشته و تک تکشان را به وظیفه شناسی و عمل به تکلیف توصیه کرده است. وقتی زنده بوده توصیه هایش بیشتر جنبه ارشادی داشته و دلیلی بر قبولش نمی دیدند و حالا که رفته، این که یک روز به دیدارش رفته اند، هم  حجتی  تمام شده بر حقانیتشان  قلمداد می شود.اگر کسی توی عکسی هرچند دور از او ایستاده بوده، عکس را برای روز مبادا نگه می دارد. می گویند خطی داشته و مریدانی. عده ای از مریدانش که همان اول کاری عمرشان را داده اند به شما و عده قلیل باقیمانده هم  خواسته یا ناخواسته ( خودخواسته یا دیگران نخواسته)  دیده نمی شوند.

زنگ می خورد و بچه ها زار و نزار از راه می رسند. سوری شماره یک طبق معمول توی نمودارهای شاخه ای مشکل دارد. بی کسب اجازه ای با انگشت بالا رفته ، می آید پای تخته  تا مثال کتاب را حل کند. نمودار شاخه ای کج و معوجی می کشد و منتظر تاییدم می ماند. طبق معمول یادش رفته هر عدد  مقسوم علیه خودش است. شروع به اصلاحش می کند. خط هایی که همدیگر را قطع می کنند و فقط در یک نقطه مشترکند، مثل خط هایی که به پیرمرد نسبتشان می دهند ، کل تخته را گرفته. از سوری شماره یک می خواهم  بعد از این ریزتر بنویسد.

وقتی مواقعی که احساس خوردگی از این جنس مرا دچار خودش کرده بود را کنار هم گذاشتم، به  نتیجه نسبتا قابل قبولی رسیدم، " خط امام "  هم مثل دیگر عبارات  مشابهش  یا از اساس دارای معنی امروزیش بوده و یا طبق  عرف حاکم بر دستور زبان آدمیزاد، در طول زمان  معنی ابتدایی خودش را از دست داده و معانی جدیدی پذیرفته است.


___________________________________________________________________

پس نوشت : خسته بودم زیاد، همایش امروز با همه خستگی مضاعفی که روی شانه هایم نشاند، کمی امید در دلم دوانده که " به لحظه لحظه این روزهای سرخ قسم که بوی سبز ترین فصل سال می آید"

دوستش دارم. حتی اگر در شناختش به تناقض رسیده باشم. او هنوز تصویر روشنی دارد توی قلب اندوده و...

من از پیر مغان منت پذیرم.



+ نوشته شده توسط ذ در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 و ساعت 0:48 |

نزدیک به چهار صفه تایپ! با یک حرکت کوچک اشتباه روی صفحه کیبورد نابود شد!!

لعنت به بلاگفا!

+ نوشته شده توسط ذ در جمعه سیزدهم آذر 1388 و ساعت 16:17 |